امروز یاد موچی خانم افتادم. دلم واسش تنگ شد و بغضم گرفت. اردیبهشت همین امسال آسمونی شد. از پلهها افتاد و سرش به زمین برخورد کرد و ضربه مغزی شد. اومدیم برسونیمش بیمارستان، اما توی راه تموم کرد.
توضیحات: عکس موچی خانم
موچی به ما پناه آورده بود. قبلاً هم یه اشارهی کوچیکی به سرگذشتش کرده بودم. گفته بودم که توی یهروزِ سرد زمستون سال ۹۸ (دوران اوج شیوع کرونا) توی یک کوچهی باریک نزدیک خونهمون پیداش کردم. رفته بود کنج دیوار و ترسیده بود. وقتی نزدیکش شدم فرار نکرد. از دیدن اینکه فقط یه گوش داره متعجب شدم، چون تابهحال خرگوش تکگوش ندیده بودم.
معلوم بود که از خونه بیرون انداخته بودنش. لاغر بود و ضعیف. خیلی دلم سوخت و نتونستم طاقت بیارم که همونطوری تنهایی بمونه و بمیره. مطمئن بودم یا از گرسنگی میمیره یا در اثر آسیبی که احتمالاً آدما بهش وارد میکنن جون میده.
اون روز مادرم همراهم بود. کار بانکی داشتیم و باید میرفتیم تا وقت اداری تموم نشه. مامانم هم دلش برای خرگوش سوخت، ولی از اونجایی که اون کوچه خیلی کم رفتوآمد بود، همونجا گذاشتیم بمونه تا موقع برگشتن با خودمون ببریمش.
وقتی کارِ بانکیمون تموم شد، برگشتیم همونجا و خرگوش رو با خودمون آوردیم خونه. توی مسیر برای خرگوش مقداری سبزی و کلم تازه خریدیم. وقتی رسیدیم منزل، گذاشتیمش توی باغچه، اما فوراً از توی باغچه بیرون اومد و رفت گوشهی حیاط و کنجِ دیوار وایساد. از شکل چشمهاش معلوم بود که ناراحت و افسردهست.
خواهرم از پشتِ پنجره دید که یه خرگوش توی حیاطه. اومد پایین و پرسید که از کجا آوردیمش. منم کامل بهش توضیح دادم. خیلی دلش سوخت و همونجا مسؤولیت کامل خرگوش رو بهعهده گرفت. همون روز واسش قفس مخصوص، ظرف غذا، ظرف توالت، پوشال، و یک کیسه یونجهی خشک خرید.
از اونجایی که طبقهی پایین خونهمون خالیه، خواهرم یکی از اتاقهاشو واسه اسکان خرگوش آماده کرد. هوا سرد بود و نمیشد حیوون بیچاره رو توی حیاط نگهداریم.
توضیحات: خونهی جدید خرگوش خانم
خواهرم یک هفته بعد، حیوون رو برای معاینهی پزشکی به بیمارستان حیوانات تهران برد. موچی خانم توسط دکتر متخصص معاینه شد. دکتر گفت که دندوناش بیش از حد رشد کرده، چون موقعی که از خونه انداختنش بیرون، غذا نخورده و چیزی نجویده. بههمیندلیل دندوناش رو کوتاه کرد.
خرگوش خانم بعد از کوتاه شدن دندوناش، وقتی رسید خونه کلی یونجه و سبزیجات خورد و بازیگوشی کرد. مدام میرفت بغل خواهرم و انگشتای دستش رو لیس میزد. انگار فهمیده بود که آبجیم بهش رسیدگی کرده و هواشو داره.
توضیحات: موچی خانم درحال غذاخوردن تو خونهی جدیدش
توضیحات: بازیگوشی خرگوش خانم توی باغچه
این خرگوش تقریباً شش سال با ما زندگی کرد و در این سالها تمام مخارج نگهداریش رو خواهرم تقبل کرد، تا اینکه یکی از روزهای اردیبهشت ۱۴۰۴، موقعی که خواهرم رفته بود توی حیاط و خرگوش رو بغل گرفته بود تا بیاره توی خونه، توی راهپله حیوون از دستش میافته و سرش با لبهی پله برخورد میکنه و ضربه مغزی میشه. متأسفانه به این شکل موچی خانم از پیشمون رفت و غم از دست دادنش خیلی شوکه و ناراحتمون کرد.
یکی از دلایل سقوط موچی خانم و مرگ ناگهانیش این بود که یه صدای بلند از بیرون شنیده بود و در اثر جهش ناگهانی ناشی از ترسیدن، خواهرم نتونست حیوون رو نگهداره. خرگوشها نسبت به صداها خیلی حساس هستن و اگه چیزی رو محکم به همدیگه بکوبید، فوراً میترسن و با جهیدن و جفتک انداختن واکنش نشون میدن. متأسفانه همین موضوع باعث مرگش شد. جاش خیلی خالیه و هرموقع که وسایلش رو نگاه میکنیم ناراحت میشیم. چون خیلی بهش وابسته شده بودیم.
در ادامه چندتا دیگه از عکسهای موچی خانم رو آپلود میکنم.
خواهرم همیشه حقبهجانب است و فقط نوک دماغ خودش را میبیند و هیچوقت نمیخواهند قبول کند که من هم آدم هستم و اعصاب دارم و گاهی اوقات مثل خودش عصبانی میشوم.
او همیشه من را با دیگران مقایسه میکند. مثلاً فلان پسر فامیل را نام میبرد و با تعریف از اخلاق و رفتارش، به من سرکوفت میزند. او همهی کارهای من را از رانندگی گرفته تا نوع لباس پوشیدن و مدل مو و... مسخره میکند.
او بارها من را «زیادی» خطاب کرده است. یعنی اضافی هستم و نباید بهدنیا میآمدم. حتی در دوران کودکی نیز بارها توسط خواهر اینچنین خطاب میشدم.
چند روز پیش دربارهی سرقت تراشهی کارتهای سوخت توسط کارگران جایگاهها و فروش آن به قاچاقچیان سوخت پستی در اینستاگرام منتشر کردم، ولی برخی از هموطنان من را مسخره کردند و عدهای نیز با فحاشی، به دفاع از کارگران جایگاههای سوخت پرداختند.
اولاً اینکه خبر سرقت تراشهی کارت سوخت توسط صدا و سیما پوشش داده شده و کاملاً حقیقت دارد. اگر باور ندارید میتوانید گزارش تصویری سازمان صدا و سیما را از قسمت انتهای مطلب دریافت کرده و مشاهده نمایید. در ضمن دهها سایت خبری نیز به این موضوع پرداختهاند و گزارشات متعددی در این خصوص توسط رسانههای برخط منتشر شده است.
ثانیاً، من نگفتم همهی کارگران مشغول در جایگاههای سوخت، سارق و قاچاقچی هستند! بلکه عیناً همان مطالبی که در رسانهها منتشر شده را به زبان خودم و با ذکر منبع بازگو کردم. از آنجایی که تراشهی کارت سوخت یکی از اقوام نزدیکِ بنده با همین روش سرقت شده، وظیفهی خود دانستم تا به سهم خودم، عزیزانِ هموطن را از این خطر آگاه سازم.
این خطر همیشه بیخِ گوشِ افرادی است که برای سوختگیری از اتومبیل خود پیاده نشده و کارت سوخت خود را به کارگر جایگاه میسپارند. البته، همهی جایگاههای سوخت اینگونه نیستند، اما براساس اطلاعات موجود، عدهی قابل توجهی از مردم به جهت اینکه تراشهی کارت سوختشان سرقت شده و توسط قاچاقچیان در مناطق مرزی استفاده شده، در مراجع عدلی با عنوان اتهامی «قاچاق سوخت» به پرداخت جریمههای سنگین محکوم شدهاند.
اگر به هر دلیلی خودتان سوختگیری نمیکنید و این کار را به کارگر جایگاه میسپارید، حواستان به کارت سوختتان باشد و پروسهی سوختگیری را از داخل خودرو زیر نظر داشته باشید.
آنها از غفلت و حواسپرتی راننده سوءاستفاده کرده و با داغ کردن تراشهی کارت سوخت، آن را از جای خود خارج و یک تراشهی معیوب به جای آن میچسبانند. از آنجایی که راننده رمز کارت سوخت خود را به کارگر جایگاه اعلام میکند، در نتیجه خیلی راحت میتوان از تراشهی مسروقه برای قاچاق سوخت استفاده کرد.
این موضوع را جدی بگیرید تا بیخودی درگیر مسائل قانونی در دادگاههای جنوب و جنوب شرقی کشور نشوید.
چرا کلاهبرداران بزرگ بعد از خروج از کشور، به کانادا میگریزند؟ آیا حکومت کانادا که متقاضیان مهاجرت را پیش از ورود به خاک خود همهجوره کنترل کرده و با کوچکترین مسئلهای آنها را اصطلاحاً «ریجِکت» میکند، از سابقهی کلاهبرداران با صدها و یا هزاران مالباخته اطلاعی ندارد؟!
آیا حکومت کانادا همدست کلاهبرداران است؟ چه کسانی در دولت و حکومت این کشور، راه را برای ورود کلاهبرداران متواری هموار میکنند؟ چرا کلاهبرداران به استرالیا یا فرانسه یا دیگر کشورها فرار نمیکنند و به کانادا میگریزند؟!
این سؤالی است که بعد خواندن خبر فرار کردن کلاهبردار ۶ هزار میلیارد تومانی به کانادا، دوباره ذهنم را مشغول ساخت. چند روز پیش مطلبی به قلم شخصی به نام «هادی کسائیزاده» در یکی از سایتهای خبری داخلی خواندم که در آن با تیتر «کلاهبرداری ۶۰۰۰ میلیارد تومانی مرد هزار چهرهی سینما»، گوشهای از پروندهی سیاه کلاهبردار «م.ش» را رسانهای کرده بود.
واقعاً چرا کانادا؟
چرا کانادا این افراد را میپذیرد و به آنها پناهندگی میدهد؟
یک دزد و کلاهبردار دیگر، «خاوری» است که همه میدانیم به کانادا متواری شد.
آیندهی این مملکت دست خداست و هرچه او بخواهد همان خواهد شد. همهچیز دست خداست و بدون اذن او برگی از درختی نمیافتد.
آنچه دلت خواست نه آن میشود
هرچه خدا خواست همان میشود
پینوشت: آقا یا خانم بسیجی که برایم کامنت گذاشتی که اسکرینشات پست سیاسیام را برای نهادهای اطلاعاتی - از جمله سازمان اطلاعات سپاه - فرستادی؛ این را بدان که من اگر ترسی داشتم، شماره تلفن همراهم را از داخل وبلاگ حذف میکردم و به شهر محل سکونتم اشاره نمیکردم. من اگر ترسی داشتم، اصلاً حرف سیاسی نمیزدم.
راستی در انتهای پیامت نوشتی که امیدواری بهم خوش بگذره. اگر قرار باشد با گزارش امنیتی شما محبوس یا کُشته بشوم، به خواست و ارادهی خداست. از شما کینهای به دل نمیگیرم و تسلیم ارادهی او هستم، چرا که همهچیز دست خداست و او آفریدگار مطلق همهچیز است؛ پس هرچه از دوست رسد نیکوست. هرچه خدا خواست، همان میشود.
از هر دست که دادی به همان دست بگیری